close
چت روم
چرا اینقدر اسرار






کلبه ی دختر شکلاتی

اگه خدا تورا لب پرتگاهی برد به او اطمینان کن چون یا به تو پرواز یاد می دهد یا تورا از پشت می گیرد

پسر روستایی واگن پر از ذرت خود را در جاده سرنگون کرد. کشاورزی که در آن نزدیکی زندگی می کرد ، آمده بود تا ببیند چه اتفاقی افتاده. او با صدای بلند گفت : آهای پسر ، ناراحتی هایت را فراموش کن و به خانه ما بیا و شام را با ما صرف کن. بعد من کمک می کنم که واگن را راست کنی.
پسر جواب داد: شما خیلی لطف دارید ، ولی فکر نمی کنم بابام بخواهد من این کار را بکنم.

کشاورز با اصرار گفت : آه بیا برویم پسرم.

بالاخره پسر موافقت کرد و گفت: بسیار خوب ، باشد ، ولی بابام دوست ندارد.

بعد از شام صمیمانه ، پسر از میزبانش تشکر کرد و گفت : حالا حالم خیلی بهتر شده ، اما می دانم بابام واقعا عصبانی خواهد شد.

همسایه گفت : من فکر نمی کنم ، راستی بابات کجاست؟

"او زیر واگن است

منبع

http://zendegiyeshirin.persianblog.ir/

 

 

موضوعات مرتبط: <-CategoryName->


برچسبها: <-TagName->
نوشته شده در سه شنبه 06 تير 1391ساعت 11:54 توسط مرلیا|



      قالب ساز آنلاین